به گزارش شهرآرانیوز؛ وقتی وارد کلانتری خواجهربیع شد با لهجه خاصش به دژبان گفت: «برادر، میخواهم «حق و حقوقم» را بگیرم. باید کجا بروم؟» دژبان که متوجه منظور این زن نشده بود، از او خواست یک بار دیگر حرفش را بگوید. زن در واکنش به مأمور کلانتری، این بار توضیح داد که میخواهد از شوهرش شکایت کند.
مأمور با اینکه مطمئن نبود منظور زن را درست فهمیده باشد، فقط به خاطر اینکه متوجه مشکوک بودن موضوع شده بود، آن را به سرهنگ احمد زمانی، رئیس کلانتری خواجه ربیع، منتقل کرد و بلافاصله با صدور دستورات تخصصی، زن به دایره مددکاری و مشاوره کلانتری خواجه ربیع هدایت شد تا به اظهاراتش رسیدگی شود.
مأموران کلانتری خواجه ربیع زن جوان را به اتاق مریم آرامی، مسئول دایره مددکاری و مشاوره، بردند. اتاقی که این زن در آن آرام گرفت، اما تا مدتی چیزی نمیگفت. او بدون اینکه حرفی بزند به وسایل بازی کودکان در گوشه اتاق خیره شده بود. انگار چیزی گم کرده یا درگیر خاطرهای شده بود.
حدود پنج دقیقه بعد، مهر سکوت زن جوان شکست. او که میکوشید بدون لهجه حرف بزند با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: من عصمت هستم و سی وهفت سالهام، باورتان میشود من مادر یا مادرخوانده ۹ بچه باشم؟ حتی الان نوه هم دارم، ولی میخواهم از شوهرم شکایت کنم.
کسی مانع ادامه دادن حرفهای زن جوان نشد، اما انگار خودش حس کرد که دارد به بیراهه میرود. او با تغییر دادن موضوع، ادامه داد: اجازه بدهید یک راست بروم سر اصل مطلب. من متولد زابل هستم، والدین من سه دختر و یک پسر داشتند. خواهر بزرگم با پسر جوانی ساکن یکی از روستاهای اطراف ازدواج کرد و خواهر دومم عروس مشهدیها شد.
متأسفانه شوهرخواهرم در زابل از دنیا رفت. با مرگ دامادمان خواهرم ماند و سه بچه قد و نیم قد. خانواده دامادمان از روی تعصبی که داشتند، احمد پسر دیگرشان را با اینکه چند سال از خواهرم کوچکتر بود، مجبور کردند با خواهرم ازدواج کند. احمد روی حرف خانواده اش حرفی نزد و این ازدواج شکل گرفت.
عصمت افزود: احمد و خواهرم صاحب چهار فرزند دیگر شدند. آخرین فرزند آنها که به دنیا آمد، خواهرم و آخرین فرزندش در یک حادثه کاملا مشکوک کشته شدند که مسبب آن هرگز پیدا نشد. با مرگ خواهرم و آخرین فرزندش، حالا شش بچه بدون مادر باقی مانده بودند. من آن زمان شانزده ساله و شاگرد اول مدرسه بودم و همه نمراتم بین هجده تا بیست بود.
معلمها همه من را خانم دکتر خطاب میکردند و از من میخواستند درس بخوانم و دکتر شوم و در شهر خودم خدمت کنم. من در رؤیاهای شبانهام خودم را خانم دکتر میدیدم، اما با مرگ خواهرم همه چیز تبدیل به کابوس شد. پدرم دق کرد و جان باخت. بعد از مرگ پدرم، برادرم سرپرست ما شد و برای همه تصمیم میگرفت.
عصمت خودش را با لاستیک زاپاس یک خودرو مقایسه کرد و ادامه داد: هنوز چهلم پدرم نشده بود که برادرم خواهرزاده هایم را به خانه ما آورد و به من گفت که باید با احمد ازدواج کنم، وگرنه خودت باید بچهها را بزرگ کنی. او مجبورم کرد با شوهر سابق خواهرم ازدواج کنم. این در حالی بود که من به مرگ خواهرم مشکوک بودم. باوجوداین، من و احمد با هم ازدواج کردیم و من مادر شش فرزندی شدم که تا دیروز آنها من را خاله میگفتند، بچههایی که فاصله سنی من و آنها بین چهار تا دوازده سال بود.
زن جوان گفت: من و احمد در روستایی محروم زندگی میکردیم. در همان سالهای اول ازدواج ما صاحب سه بچه شدیم. یعنی درمجموع من ۹ فرزند داشتم. در همین حین بود که فهمیدم برادرم از احمد پول گرفته تا من را راضی کند با او ازدواج کنم. یعنی برادرم من را به احمد فروخته بود. او با بخشی از پول شوهرم کسب وکار راه انداخت، اما چند سال بعد، آن را جمع کرد و در مشهد خانه خرید. نکته تلخش این است که حتی یک بار با من تماس نگرفت و جویای زندگیام نشد.
این مادر جوان ادامه داد: من بین بچههای خودم و خواهرم تفاوتی قائل نبودم. راستش، اما خانه ما خیلی شلوغ بود و بدم نمیآمد خانه را خلوت کنم. از طرفی هم رسم بود که آنجا زود دختران را عروس و پسران را داماد کنیم. موضوعی که سبب شد دختر بزرگ خواهرم در سن چهارده و پسرش در شانزده سالگی ازدواج کنند. سال ۱۴۰۱ سال عجیبی بود. دختر خواهرم دو دختر دوقلو به دنیا آورد.
بعد از آن، اما با شوهرش به مشکلات شدیدی خورد. حتی نزدیک بود او با دو فرزندش به خانه ما برگردد. از ترس این اتفاق ما به جای اینکه پشت دخترمان باشیم از دامادمان حمایت کردیم تا زندگی آنها سامان بگیرد و از هم نپاشد. بعد از این اتفاق، جامعه محلی ما کمی انگار تغییر کرد، ما هم تصمیم گرفتیم دیگر بچهها را زود عروس و داماد نکنیم. آنها باید بزرگ و عاقلتر میشدند تا بتوانند درست ازدواج کنند.
عصمت اضافه کرد: من هیچ وقت به شوهرم حسی نداشتم. با اینکه خواهرزاده هایم را دوست داشتم، اما فکر و خیال اینکه قاتل خواهرم هیچ وقت پیدا نشده، مدام در ذهنم رشد میکرد. انگار درودیوار خانه گاهی قاتل او را به من معرفی میکردند. همین فکر و خیالها من را از احمد دور میکرد. برخلاف بسیاری در منطقه ما که شغلشان سوخت بری بود، او کار آبرومندی داشت. با این حال، مدام فکر میکردم او قاتل خواهرم و بچه اش است، البته هیچ مدرکی نداشتم.
همه اینها سبب فاصله بین من و احمد شد. هر دوی ما در کنار هم بودیم، چون خانوادهها ما را مجبور کرده بودند با هم باشیم. تااینکه علائم بیماریام اس در من ظاهر شد. بیمار که شدم احمد آب پاکی را روی دستم ریخت و گفت به خاطر خانواده اش و بچهها نمیتواند من را طلاق دهد، اما دیگر کاری به کار من ندارد.
زن جوان با ارائه فاکتورهای درمانی اش اضافه کرد: بعد از آن با خواهرم در مشهد تماس گرفتم. او برای من پول فرستاد تا به مشهد آمدم. خواهرم من را پیش پزشک برد و تأیید کرد که بیماریام اس دارم که رو به پیشرفت است. پزشک، استرس را مسبب رشد بیماریام عنوان کرد. خواهرم هزینههای درمانم را تا اینجا پرداخت کرده است، اما نمیخواهم سربارش باشم. با یک وکیل صحبت کردم میگوید من هم حق و حقوقی دارم و میتوانم شوهرم را مجبور کنم هزینه درمانم را بپردازد.
پس از تشکیل پرونده برای این زن و تکمیل آن، زن جوان برای دریافت کمک هزینه درمانی به یک خیریه معرفی شد و پرونده اش نیز برای طی مراحل قانونی به دادسرا فرستاده شد.